شباي جمعه که ميشه دلا بهونه ميگيره هر کي مياد سر يه قبر ازش نشونه ميگيره يکي سر قبر پدر يکي کنار مادرش يکي کنار خواهر و يکي پيش برادرش امايه مادرغمگين و آرام مياد کنارشهيد گمنام يه جعبه خرما براي فاتحه خوني مياره آرو مياد ميشينه و سر روي سنگش ميذاره ميگه تو جاي بَچمي گوش بده به حرفاي من از بس که اينجا اومدم درد اومده پاهاي من آخر نگفتي کسي رو داري ياکه مث من بي کس و کاري مگه تو مادر نداري براي تو گريه کنه غروب پنجشنبه بياد به قبرتو تکيه کنه غصه نخور من مادرت منم هميشه ياورت نميذارم تنها بشي مدام ميام بالا سرت از تو چه پنهون يه بچه دارم چند ساله از اون خبر ندارم آخ که دلم برات بگه از پسرم يه خاطره موقع جبهه رفتنش ساعتي که ميخواست بره از اون لباس خاکي و از اون پيام آخرش هرقدمي ميرفت جلو نگا ميکرد پشت سرش ديگه نيومد رفت ناپديد شد چشام به درب خونه سفيد شد... ديگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم بس که دلم شور ميزنه نصفه شب از خواب ميپرم کاشکي بود و نگاه ميکرد يزيد سرش رفت بالا دار سزاي اعمالشو ديد لکه ننگ روزگار من مطمئنم الآن اگر بود سرگرم شادي از اين خبر بود.. او شبي که نشون ميداد صدام چشاشو بسته بود يادم اومد لحظه اي که دل مارو شکسته بود روزايي که نمک ميريخت روداغ قلب پدرا داغ برادر ميگذاشت رو سينه برادرا الحمدلله دعام اثر کرد سوي جهنم عزم سفرکرد... *** بسه ديگه خسته شدي دوباره خيلي حرف زدم با اينکه قول داده بودم امابازم گريه شدم با صد اميد و آرزو مادر مفقود الاثر بلند شد از کنار قبر شايد براش بياد خبر چند ساله مادر... کارش همينه... خبر نداره.. {بچه اش همينه...}
به اشتراک گذاری:
اين مطلب را در گوگل محبوب كنيد:
داغ کن:
سلام به همه الا انقلاب فروش... اللهم عجل لولیک الفرج واحفظ قائدنا الامام خامنه ای کسی که طعم زبان عسل نمی فهمد تو هرچه هم که بخوانی غزل،نمی فهمد! حکایت نرود میخ اهنی درسنگ ؛ مگو به سنگ که ضرب المثل نمی فهمد وقتی اسم شهدا می آید باید قلمها و کاغذ ها بیایند و ذهنها همه جمع شوندو به دستها دستور بدهند بنویسند هر چه که از خوبی میدانند شاید کمی از شهدا را بتوانند وصف کنند ما جاماندگان دلمان را خوش کرده ایم به دلنوشته ها و گل نوشته ها آی آوینی حالا با خواندن نوشته هایت لذت میبرم اما درونم تهی شده از تو و شهدا میدانیم هستید ، نمیخواهید هنوز دست ما را بگیرید... اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک نـه هــرکـه چهــره بـر افـروخت دلبری دانـــد
نـه هـرکه آیـنـه ســازد سـکــنـــدری دانــد
نـه هـرکه کـله کـج نـهاد و تـند نشـــســت
کــلاهــداری و آیـیـن ســــروری دانــــد
تو بـندگی چـو گدایان به شـرط مزد مکن
که دوسـت خـود روش بنـده پروری داند
دلبرانه
رشته ای در گردنم افکنده دوست...
می کشد هر جا که خاطر خواه اوست
...