بسم الله ...

الهی ! اگر تا قیامت برای یک صغیره استغفار کنم ، از شرمندگی تقصیر بندگی به در نخواهم شد .
الهی ! سخن در عفو و رحمتت نیست ، گیرم که تو بخشایی ام ، من از شرمندگی چه کنم ؛ تو خود گواهی که از استغفار شرم دارم .
الهی ! چه باید کرد که گناه فراموش شود ، و گر نه با یاد گناه اگر برانی ، شرمنده ، و اگر نوازی شرمنده ترم .
الهی ! یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدّل کن و آنی را
که در آخر خواهی کنی در اوّل کن ، که شفاعت آخرین از آنِ ارحم الرّاحمین
است .
الهی ! دل خوش بودم که گاهی گریهی سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم ، ولی این فیض هم از من
بریده شد که بیم زوال بصر است و امور مهمّی که در آن ها امتثال فرمان تو
است در نظر . ولی بار الها ، عاشق نگرید چه کند و بنده فرمان نبرد چه کند ؟
الهی ! مرا در سایهی خاتم (ص) داشتی ، که تو را یابم و بندگانت را دریابم ؛ شکر این موهبت چگونه گذارم ؟
بارالها ! ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست ، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم !
الهی ! دهنِ
آلوده را با کتابت چه کار که ( لا یَمَسُّهُ إلّا المُطَهَّرُون ) . ۱ وای
بر آن مرشدی که دهنش پلید است ؛ چه ، آن نا رشید خودْ شیطان مرید است ؛ اگر
در آشکار بایزید است در پنهان با یزید است .
الهی ! چگونه شور و نوایم نباشد ، که از آن چه در کامم ریختی ، اگر کوه
دماوند از آن لب تر کند ، پای کوبان سر از پا نشناسد و دست افشان از دست
برود .
الهی ! اگر دانشمند رهزن شود از هر اهریمنی بد تر است ، که دزدِ با چراغ است .
الهی ! حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که جهان را جهانبانی است و انسان را سر و سامانی .
الهی ! ای آشنایم ، تو خود دانی که بیگانه ام ، بیگانه ترم کن . خوشا به حال مؤمن که غریب است !
الهی ! در این دوشنبهی سَلْخ شهر الله المبارک ۱۳۹۰ هـ.ق. با کسب اجازه
از حضور انور شما ، نام کشور پهناور هستی را « عشق آباد » گذاشتم .
الهی ! ستاره شناس شدم و خود شناس نشدم ؛ از رموز زیج و ربع و مجیّب و اُسْطُرْلاب باخبرم و از اسرار جام جم خویش بی خیر .
الهی ! بُت سنگین شکستن نیک آسان است ، و بُت نفس شکستن سخت دشوار ؛ خنک آن که از امّتِ خلیلِ بت شکن است ، که هر دو را بشکست !
الهی ! سرتاسر ذرّات عوالم وجود در جنب و جوشند ، چگونه حسن خاموش باشد ؟
الهی ! آن که را عشق نیست ارزش چیست ؟
الهی ! خروس را سحر باشد و حسن را نباشد !
الهی ! سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار ، که آن جهاد اصغر است و این اکبر .
الهی ! حاصل فکرم بی فکری است ؛ خنک آن که از فکر بگذشت !
الهی ! از من آهی و از تو نگاهی .
الهی ! عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم .
الهی ! غبطهی ملائکه ای می خورم که جز سجود ندانند . کاش حسن از ازل تا ابد در یک سجده بود !
الهی ! از نخوردن رسوایم و از خوردن رسوا تر .
الهی ! سست تر از آن که مست تو نیست کیست ؟
الهی ! عبدالله و محمّد و علی و فاطمتین و حسین را به حسن ببخش ، و حسن را به محمّد و علی و فاطمه و حسنین !
الهی ! همه این و آن را تماشا کنند و حسن خود را ، که تماشایی تر از خود نیافت .
الهی ! هر که شادی خواهد بخواهد ، حسن را اندوهِ پیوسته و دلِ شکسته ده ! که فرموده ای : « أنا عند المُنکسرةِ قلوبهم . »
الهی ! دل بی حضور ، چشم بی نور است ؛ این ، دنیا را نمی بیند و آن ، عقبا را .
الهی ! فرد تنها تویی که ماسوایت همه زوج ترکیبی اند و صمد فقط تویی ، که جز تو پُری نیست و تو همه ای که صمدی .
الهی ! حسینِ شیرخوارم آهنگ برخاستن می کند و از ناتوانی و بی تابی بر
خود می لرزد تا دستش را بگیرم و بایستانمش که آرام گیرد ، حسن هم حسین تو
است و جز تو دستگیری نیست . به شیرخوارِ حسین دست حسن را گیر !
الهی ! حسینِ شیرخوارِ حسن را به حسن ببخش و حسن را به شیرخوارِ حسین !
الهی ! نور برهانم داده ای ، نار وجدانم هم بده !
الهی ! هشیار را بستر و بالین چه کار و مست را با دین و آیین چه کار .
الهی ! آن که در نماز جواب سلام نمی شنود ، هنوز نماز گزار نشده . ما را با نماز گزاران بدار !
الهی ! خوشا آن که بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است !
الهی ! همه در راه خود استوارند ، حسن را در راهش استوار بدار !
الهی ! شکرت که به سرّ « مَن ماتَ و لم یعرفْ إمامَ زمانِه ماتَ میتةَ
الجاهلیة » رسیدم و امام شناس شدم و فهمیدم که امام ، اصل او قائم و نسل او
دائم است .
الهی ! آن کس تاج عزّت بر سر دارد که حلقهی ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیتت را در گردن .
الهی ! همه ددان را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده .
الهی ! در خواب سنگین بودم و دیر بیدار شدم ، باز شکرت که بیدار شدم .
خنک آن که مشمول ( آتَیْناهُ الحُکْمَ صَبیّاً ) ۲ ، و ( آتَیْناهُ
رَحْمَةً مِنْ عِندنا و عَلَّمْناهُ مِن لَدُنّا عِلْماً ) ۳ است !
الهی ! شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر .
الهی ! چگونه حاضر نباشم که معلومِ تو بلکه علم تو ام . ( وَسِعَ رَبّی کُلَّ شیءٍ عِلْماً ) ۴
الهی ! چگونه از عهدهی شکر برآیم که این بی نام و نشان را سر و سامان داده ای .
الهی ! تاکنون دیوانهی فرزانه نما بودم و اینک فرزانهی دیوانه نما شدم .
الهی ! فرزندان حسن هرگاه از کار خسته شدند از شنیدن یک بارک الله پدر
چنان نیرو می گیرند که گویا خستگی ندیدند ؛ اگر پدرشان یک بار بارک الله از
تو شنود ، چه خواهد شد .
الهی ! پرندگان همه یک طرف و مرغ عشق یک طرف ؛ گیاهان همه یک جهت و گیاه
عشق یک جهت ؛ همهی درس ها یک جانب و درس عشق یک جانب ؛ همه یک سوی و عشق
یک سوی .
الهی ! از خوردن در شگفتم که جماد را حیوان می کند و حیوان را انسان .
الهی ! این ایّام معدودات است و محرّم ماهِ ارشاد در پیش ؛ توفیقم ده تا
هم اکنون قابل ارشاد شوم که گفتار از دهنِ بی کردار نموداری ندارد .
الهی ! مرا به نعمت لقایت متنعّم فرموده ای ، چگونه شکر آن بگذارم .
الهی ! شکرت که به جنّت لقایت در آمدم .
الهی ! کجا سرّ دوست از دوست مستور است ؛ چگونه حسن دعوی دوستی کند که مهجور است .
الهی ! یک عمر امروز را به فردا بردم ؛ توفیقم ده که حالِ فردا را به امروز آورم !
الهی ! ثمرهی درس و بحث و فکر و ذکرم این شد که جهان را جهانبانی است و جان را جانانی .
الهی ! قربان لب و دهانم بروم که به ذکر تو گویایند .
الهی ! تاکنون از این و آن به سویت راه می یافتم و اینک از تو به این و آن آشنا می شوم .
الهی ! در شگفتم از آن که در غربت از یاد وطن شکفته می شود و در دنیا از یاد آخرت گرفته .
و الحمد لله رب العالمین
به اشتراک گذاری: